ناشناخته های مجهول افسردگی

مغز انسان یک دستگاه توستر نان نیست. خیلی پیچیده است. شاید وزنش فقط یک کیلو باشد اما یک کیلویی که تمام خاطرات طول حیات شما را شامل می شود.

مغز به طور نگران کننده ای جادویی عمل می کند. به نحوی عمل می کند که بسیاری از عملکردش همچنان برای ما قابل درک نیست که چرا و چگونه. مغز انسان_مثل بقیه ی اعضا_ از اتم هایی ساخته شده که خودشان میلیون ها سال قبل در ستاره ها به وجود آمده اند. با این حال دانش ما درباره ی ستاره های بسیار دور دست بیشتر از علم و آگاهی ما درباره ی عملکرد مغزمان است، تنها عضو در کل دنیا که می تواند درباره ی کل دنیا بیندیشد.

بسیاری از مردم هنوز اعتقاد دارند افسردگی درباره ی عدم تعادل شیمیایی مغز است. کرت ونگوت در کتاب صبحانه ی قهرمانان می نویسد: ((بدن مواد شیمیایی خاصی تولید می کند که تعادل ذهن او را بر هم می زند.)) اظهار عقیده ی جالبی است. و عقیده ای که طی سالها توسط مطالعات علمی متعدد تایید شده بود. بسیاری از تحقیقات علمی درباره ی افسردگی بر روی مواد شیمیایی مغز مانند دوپامین و اغلب سروتونین متمرکز شده اند. سروتونین یک انتقال دهنده ی عصبی است. یک ماده ی شیمیایی که سیگنال هایی را از یک بخش مغز به بخش دیگر ارسال می کند.

این نظریه بیان می کند عدم تعادل در سطح سروتونین_که به خاطر کمبود تولید سروتونین در سلول مغزی است_ مساوی است با افسردگی. بنابراین تعجبی ندارد که برخی از رایج ترین داروهای ضد افسردگی از پروزاک به پایین از نوع اس اس آر آی_ مهار کننده انتخابی سروتونین_ هستند که سطح سروتونین را در مغز شما بالا می برد. با این حال نظریه ی سروتونین درباره ی افسردگی، کمی متزلزل شده است. مشکل این نظریه با بروز داروهای ضد افسردگی که هیچ تاثیری روی سروتونین نداشتند و کاملاً برخلاف اس اس ای آرها (تقویت کننده انتخابی باز جذب سروتونین مانند تیاناپتین ها) عمل می کردند، و نشان می داد در درمان افسردگی موثر واقع شده اند، چشمگیرتر شد. این حقیقت را هم اضافه کنید که سطح سروتونین در مغز یک انسان زنده به سختی قابل اندازه گیری است و شما تصویری بسیار غیر قطعی و نامشخص از آن دارید.

بیش از این در سال ۲۰۰۸ بن گلداکر در روزنامه گاردین مدل نظریه ی سروتونین را زیر سوال برده بود. ((پزشکان قلابی صنعت داروسازی ۶۰۰ میلیارد دلاری، این نظریه را که افسردگی به دلیل سطوح پایین سروتونین در مغز ایجاد می شود و شما به دارو هایی نیاز دارید که سطح سروتونین را در مغز بالا ببرد، رواج دادند.‌… این فرضیه ی سروتونین است. فرضیه ای که همواره سست بنیان بوده و اکنون نیز مدارک و شواهد به شدت بر علیه آن است.)) بنابراین به طور آزاردهنده ای دانشمندان همواره با هم هم عقیده نیستند. برخی حتی اعتقادی به نظریه ندارند. برخی آن را می سوزانند و نظریه ی خودشان را می نویسند. به عنوان مثال پرفسور علوم رفتاری دانشگاه استنفورد رابرت مالنکا بر این اعتقاد است که تحقیقات باید در زمینه های دیگری نیز انجام شود. مانند تحقیق روی قطعه ای از مغز درست در مرکز مغز، یعنی هسته ی اکومبنس کوچک. از آنجایی که این بخش قبل از این نیز به عنوان عامل لذت و اعتیاد شناخته شده، به نوعی حس می شود که اگر این بخش به درستی عمل نکند ما احساسی برخلاف لذت تجربه خواهیم کرد یعنی بی لذتی. یعنی احساس عدم توانایی کامل در احساس لذت، و مهم ترین نشانه ی افسردگی.

همچنین به این معنی است که خیال پردازی درباره ی دست بردن به درون جمجمه و بیرون کشیدن بخش هایی از مغزمان که باعث آزار ما می شوند بسیار نامحتمل است زیرا باید کاملاً از قشر پیشانی عبور کنیم تا به این بخش بسیار کوچک مرکزی برسیم. شاید بررسی کردن یک بخش یا ماده ی شیمیایی خاص در مغز صرفاً یک پاسخ جزئی به ما بدهد. شاید ما باید نحوه ی زندگی مان را مورد بررسی قرار دهیم و اینکه اذهان ما برای چنین سبک زندگی ساخته نشده است. مغز انسان_ از نظر شناخت و احساسات و هشیاری_ اساسا درست مانند دوران شکسپیر یا مسیح یا کلوپاترا در عصر حجر می باشد. بخش های مغز ما با سرعت تغییر، تکامل نیافتند. انسان های عصر نوسنگی هرگز با ایمیل یا اخبار فوری یا آگهی های تبلیغاتی شناور یا ویدئو های آزالیا ایگی یا تسویه حساب سلف سرویس در متروی تسکو با لامپ های مهتابی در یک شب شلوغ شنبه سرو کار نداشتند. شاید به جای نگرانی درباره ی ارتقاء تکنولوژی و تنزیل خودمان به سایبورگ ها بهتر است کمی درباره ی اینکه چگونه می توانیم خودمان را با این تغییرات وفق دهیم نگاهی بیندازیم. یک مورد که می توان به طور قطعی بیان نمود این است: ما به هیچ وجه به انتهای مسیر علم نزدیک هم نشده ایم_ مخصوصاً علم نوپایی مانند علوم اعصاب و روان. بنابراین بیشتر آنچه در حال حاضر می دانیم احتمال دارد در آینده رد یا دوباره ارزیابی شود.

تنها کاری که در حال حاضر می توانیم انجام دهیم و واقعاً باید انجام دهیم_ گوش دادن به ندای درون مان است. زمانی که سعی می کنیم حالمان بهتر شود تنها چیزی که حقیقتا اهمیت دارد این است که ببینیم چه چیزی برای ما موثر است.

(دارو، یوگا، ورزش، روان درمانی، درمان متمرکز بر هیجان مدار) بسیار پیشنهاد می شود.

مهدیه رادپور کارشناس روانشناسی عمومی کارشناس ارشد مشاوره خانواده

مرکز مشاوره و امور روانشناختی رهبان

مطالب مرتبط

نتیجه‌ای پیدا نشد.

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • وقت بخیر.
    کاش ذکر کرده بودید که این نوشته از خودتون نیست و منبع اصلی رو مینوشتید.
    کل این نوشته از کتاب “دلایلی برای زنده ماندن” اثر مت هیگ هست.

    پاسخ
    • مهدیه رادپور
      6 فروردین 1403 01:15

      دوست عزیزم تمام مقاله های نوشته شده علمی و منبع مشخص دارند و ما از هیچ مقاله ی غیر علمی استفاده نمی‌کنیم. خیلی خوبه که کتاب رو مطالعه کردین. ما بخش های از کتاب رو انتخاب کردیم و گذاشتیم، اصولاً مقاله های سایت به همین روال پیش میزنم. ممنونم از توجه تون

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
Call Now Button