چرا درک کردن افسردگی کار سختی است؟

هیچ راهی وجود نداشت که من هنوز اینجا باشم. گاهی شک میکنم حتی بتوانم ده دقیقه ی دیگر دوام بیاورم. و فکر اینکه به اندازه کافی حالم خوب باشد و به اندازه ی کافی عزت نفس داشته باشم که این گونه درباره اش بنویسم واقعاً بعید و باور نکردنی بود.

یکی از علائم اصلی افسردگی ناامیدی است. اینکه هیچ آینده ای پیش رویت نبینی، خیلی دورتر از تونلی که قرار بود انتهایش به نور و روشنایی منتهی شود، به نظر می رسید هر دو طرفش مسدود است و شما داخل تونل محبوس شده اید. پس اگر می توانستم آینده را ببینم، قطعا می توانست بسیار روشن تر از هر آنچه که تا آن وقت تجربه کرده بودم باشد، در آن صورت انتهای بن بست آن تونل متلاشی می شد و من می توانستم نور و روشنی را ببینم. افسردگی به شما دروغ می گوید. افسردگی باعث می شود فکرهای اشتباه در سر بپروراند. 

اما خود افسردگی دروغ نیست. افسردگی واقعی ترین چیزی است که تجربه کرده ام و البته نامرئی است. در حالی که تمام سرتان گر گرفته و شعله می کشد راه می روید ولی انگار بقیه مردم اصلا متوجه هیچ چیز نمی شوند. و بنابراین_ از آنجایی که افسردگی پدیده ای فوق العاده نامرئی و مرموز است_ برچسب ننگین زدن بر آن کار ساده ای است. این برچسب مخصوصاً در مورد افراد افسرده و غمگین بسیار بیرحمانه عمل می کند، زیرا این ننگ بر افکار تاثیر می گذارد و افسردگی بیماری افکار است.

وقتی افسرده هستید احساس تنهایی می کنید، و اینکه هیچ کس درک نمی کند شما چه می کشید. به قدری از اینکه خشمگین و عصبانی به نظر برسید وحشت دارید، که همه چیز را در درون تان فرو می برید، و آن قدر هراس دارید که مردم بیش از این شما را غیر عادی بپندارند که درباره اش هیچ حرفی نمی زنید، که البته شرم آور است، چون حرف زدن درباره ی افسردگی بسیار کمک کننده است. کلمات_چه شفاهی چه مکتوب_ ما را به دنیا متصل می کنند، و با حرف زدن با مردم و نوشتن درباره ی چنین مسائلی به ما کمک می کنند که با یکدیگر و نیز با خودمان ارتباط برقرار کنیم.

می دانم که ما انسان هستیم. ما گونه های پنهان کاری هستیم. برخلاف دیگر حیوانات ما لباس می پوشیم و تولید مثل مان را پشت درهای بسته انجام می دهیم. و وقتی دچار مشکلی می شویم احساس شرمندگی می کنیم. اما ما به همین طریق رشد می کنیم، و این کار با حرف زدن درباره ی آن انجام می دهیم. و شاید حتی با خواندن و نوشتن درباره ی آن. ذهن انسان ها منحصر به فرد است. ذهن من در خطا کردن با ذهن بقیه مردم اندکی متفاوت است. تجربیات ما با تجربیات دیگران همپوشانی دارد اما هرگز تجربه ای کاملاً یکسان نیست. اصطلاحات فراگیر و عمومی مانند «افسردگی» (و اضطراب، اختلال هراس یا پنیک و وسواس فکری) کلمات سودمندی هستند اما فقط وقتی که بپذیریم تجربه ی همه ی مردم درباره ی این مسائل یکسان نیست.

افسردگی برای هر فردی متفاوت است درد به شیوه های مختلفی احساس می شود، به مقادیر مختلف، و پاسخ های متفاوتی دریافت می کند. اگر ما دچار افسردگی یا حملات هراس شویم، یا احساس خودکشی به ما دست دهد، هیچ خطایی مرتکب نشده ایم‌. این مسائل هستند و وجود دارند. درد و رنج مثل یوگا یک مسئله ی رقابتی نیست.

«اما در نهایت انسان برای زنده ماندن است که به شجاعت نیاز دارد نه برای خودکشی.» 

می توانم روزی را که من قدیمم مُرد به خاطر بیاورم. با یک فکر شروع شد. چیزی درست نبود. این شروعش بود. قبل از اینکه حتی تشخیص بدهم چه چیزی بود. چند فعالیت بیولوژیکی در پس سرم، روی داده بود، اندکی بالاتر از گردنم. توی مخچه. نوعی ضربان یا لرزش شدید مثل اینکه پروانه ای توی سرم گیر افتاده باشد همراه با احساس سوزش. هنوز چیزی درباره ی اثرات جسمانی که افسردگی و اضطراب ایجاد می کرد نمی دانستم. فقط فکر می کردم دارم می میرم. سپس قلبم از حرکت ایستاد. و بعد خودم. خیلی سریع در واقعیتی حبس کننده و خفه کننده غرق شدم. و این اتفاق حدود یکسال قبل از زمانی بود که بتوانم خود را حتی یک فرد نیمه عادی تصور کنم.

تا آن موقع هیچ درک واقعی یا آگاهی از افسردگی نداشتم به جز اینکه می دانستم بیماری به نام افسردگی وجود دارد و کسانی که افسردگی شدید دارند دست به خودکشی می زنند. عجیب ترین چیز در مورد ذهن این است که میتوانید عمیق ترین اتفاقاتی که در آن روی می دهد را ببینید بدون اینکه کس دیگری قادر به دیدن آنها باشد. به هم ریخته به نظر می رسید. پوستتان به خاطر تعریق زیاد برق می زند. هیچ کس نمی دانست من توی آن ویلا چه حسی داشتم، آنها به هیچ وجه جهنم عجیبی را توی آن زندگی می کردم درک نمی کردند و اینکه چرا مرگ ایده ی فوق العاده خوبی به نظر می رسید.

عادی بودن چه هدیه ی شگفت انگیز است! همه ی ما راه رفتن روی این طناب های نامرئی بندبازی سیرک ها را تجربه کرده ایم، همان وقتی که هر لحظه واقعا امکان داشت پایمان بلغزد و با تمام وحشت وجود گرایی که در پس اذهانمان به خاموشی گراییده بود مواجه شویم.

چرا درک کردن افسردگی کار سختی است. 

چون افسردگی نامرئی است. 

چون احساس کمی غمگین بودن نیست. 

این کلمات اشتباه اند. کلمه افسردگی مرا یاد لاستیک پنچر ماشین می اندازد، چیزی که سوراخ شده و قادر به حرکت نیست. شاید افسردگی بدون اضطراب چنین حسی داشته باشد اما افسردگی که با وحشت و هراس آمیخته شده چیزی مثل پنچر شدن یا بی حرکت ماندن ماشین نیست. بدترین چیز این است که شما عمیقاً و از روی ناچاری آرزو می کنید که ای کاش رنج دیگری داشتید، هر جور درد جسمی که باشد، زیرا ذهن نامحدود است و رنج و عذابش هم_ وقتی برای کسی اتفاق بیفتد_ بی نهایت است. یک شخص می تواند افسرده باشد و با این حال خوشحال، درست همان طور که می تواند یک الکلی هشیار باشد. همیشه هم دلیل واضحی ندارد. این موضوع می تواند همه ی مردم را تحت تاثیر قرار دهد_میلیاردرها، افرادی که موهای پرپشت و زیبایی دارند. افرادی که ازدواج خوبی کرده اند، افرادی که همین اواخر ترفیع شغلی گرفته اند، افرادی که حقه های بازی ورق را می دانند و کسی که گیتار می نوازد، کسانی که در وضعیت برنامه هایشان مطالب شاد منتشر می کنند_ که از بیرون به نظر می رسد هیچ دلیلی برای رنج بردن ندارند.

افسردگی حتی برای کسانی که از آن رنج می برند پدیده ی مرموزی است. 

مهدیه رادپور کارشناس ارشد مشاوره خانواده

مرکز مشاوره و امور روانشناختی رهبان

مطالب مرتبط

نتیجه‌ای پیدا نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
Call Now Button