چرا می خواهم تنها باشم؟ احساس تنهایی یا شرم؟

«گاهی اوقات فکر می‌کنم که احساس شرم همان حس عجیب و غریب و بی‌حسی شدیدی است که می‌تواند بیشتر از همه دشمنان مان مانع از به انجام رسیدن اعمال نیکو و تجربه نمودن شادی بی‌قید و شرط در وجودمان شود.»

سی. اس. لوئیس

مرد جوانی با شدت تمام آب دهانش را قورت می‌دهد،  زبانش را خیس می‌کند تا مبادا زمان صحبت کردن، زبانش به کامش بچسبد. حس می‌کند قلبش تند می‌زند و نفسش به شماره افتاده است.

با خود می‌اندیشد و می‌گوید: «باید دنبال شغل دیگری باشم و صاحب کارم را قانع کنم که نمی‌توانم چنین سخنرانی‌هایی انجام دهم.» وقتی شروع به سخنرانی کرد احساس می‌کرد که همه چشم‌ها در اتاق به او خیره شده‌اند. احساس می‌کرد که آنها می‌توانند درون او را ببینند و بفهمند که او آن فردی نیست که درباره اش سخن می‌گوید. در دل خود می‌گوید: «من هیچی نیستم! هیچ چیزی برای گفتن ندارم!»

وقتی به دفتر کارش بازگشت و نگاهی به پرونده روی میز کارش انداخت، بیشتر مطمئن شد که حسش درست است. پرونده نقل و انتقالی بود که دو سال پیش باید انجام می‌شد و آن پرونده به او یادآوری می‌کرد که او آن قرارداد را به اجبار فسخ نموده بود. احساس می‌کرد سرخ شده است و باز آن حس درد و سوزش عجیب و غریب همیشگی را در معده خود احساس کرد. دردی مزمن که وقتی در زندگی حرفه‌ای خود به مشکلی بر می‌خورد سریع به سراغش می‌آید. با خود فکر کرد که آیا وجدان او برایش یک برکت است یا یک لعنت!؟ انبوه کاغذهای روی میز کارش به او یادآوری می‌کردند که در شش ماه اخیر چقدر در کار خود در جا زده است و فکر می‌کرد که حتماً دیگران هم در آن شرکت به او به عنوان یک شکست خورده می‌نگرند. به خانه بازگشت به امید اینکه در آنجا همه چیز آرام خواهد بود و او می‌تواند بالاخره احساسات منفی روز پر استرس خود را از خود براند. او به دختر دو ساله‌اش که بازوان خود را به سوی پدر باز کرده بود، بی توجهی نمود. لحظه‌ای بعد نگاهی به پایین انداخت و بر زمین خیره شد. با خود فکر کرد که نگاه دخترش دقیقاً مانند حسی است که او دارد. آن شب به همسرش گفت که باید برخی مسائل را در زندگیش سر و سامان دهد هرچند نمی‌داند چه چیزی را باید درست کند و چگونه باید این کار را انجام دهد. تمام آنچه می‌دانست این بود که او می‌خواهد از چیزی یا کسی پنهان شود، زیرا او در برابر دیگران احساس حقارت می‌کرد و از خود خجالت می‌کشید و خود را در حضور خداوند بی‌کفایت احساس می‌کرد.

شما تنها نیستید

همه ما با احساس گناه و خجالت زندگی می‌کنیم. در طول زندگی به عنوان نژاد سقوط کرده بشری در دنیای سقوط کرده مرتکب خطا شدن و احساس داشتن خطا در زمان‌های مختلف، امری طبیعی محسوب می‌شود. ما همه ارزش‌های درونی لازم را برای چک کردن رفتار و اعمال خود در اختیار داریم. معمولاً افراد زمانی که می‌دانند آنچه می‌کنند یا می‌گویند بر اساس استانداردهای درونی‌شان اشتباه است، در درون خود دچار کشمکش می‌گردند. روش‌های واکنشی متفاوتی وجود دارند که واکنش‌های ما بر اساس آن روش‌ها پدیدار می‌گردند. گاهی سعی می‌کنیم رفتارمان را تغییر دهیم. زمان‌های دیگر سعی می‌کنیم استانداردهای خود را تغییر دهیم تا خودمان را توجیه کنیم و همیشه این احتمال وجود دارد که باید صبر کنیم تا آن احساس ما را ترک کند.

یک سری تجربیاتی وجود دارند که از آنها احساس خجالت داریم. اگر وجدان ما سالم باشد زمانی که استانداردهای خدا را زیر پا می‌گذاریم، احساس شرمساری به ما دست خواهد داد و هرگاه احساس کنیم که اصلی اخلاقی را زیر پا گذاشته‌ایم، احساس خجالت می‌کنیم. از احساس خجالتی که به خاطر پوشیدن دو جوراب متفاوت تا احساس پشیمانی ای که به خاطر ناامید کردن دوستی در ما ایجاد می‌شود؛ از حس سرافکندگی ای که به خاطر رفتار تحقیرآمیز والدینمان در ما ایجاد می‌شود و باعث می‌گردد تا دائماً حس عدم کمال، از هم گسستگی و عدم ارتباط داشته باشیم، همه این‌ها نمونه‌ای از احساساتی هستند که هر روزه در دنیای سقوط کرده تجربه می‌کنیم.

سحر، بارها سعی کرده بود تا این حس خود را تشریح کند. او می‌گوید قسمت دشوار موضوع درک این حس است. این حس انگار هیچ چیزی نیست اما در عین حال همه چیز است. حسی از عدم کمال و توخالی بودن که هر روز چون خوره او را از درون می‌خورد. در روزهای بهتر این حس انگار یک ابر طوسی رنگیست که شادی و خوشی را از وی می‌دزدد اما در روزهای بد احساس می‌کند که از یک تونل سیاه طولانی به بیرون نگاه می‌کند و نوری کم سو در انتهای آن تونل به سختی دیده می‌شود. در آن زمان بودن در کنار افراد دیگر تقریباً برایش غیر قابل تحمل می‌گردد، زیرا بیشتر از همیشه احساس عدم لیاقت و بی عرضه بودن به او دست می‌دهد. او فکر می‌کند چقدر نادان و احمق به نظر می‌رسد! برای همین همیشه سعی می‌کند کمتر حرف بزند زیرا وقتی صحبت می‌کند همیشه نگران این است که دارد سخن اشتباهی می‌گوید. همه آنچه در خود دارد به او می‌گوید که فرار کند و پنهان شود.

برخی از افراد همانند سحر احساس می‌کنند که در زندان‌های خجالت گرفتار شده‌اند. تجربه آنها خیلی فراتر از تاثیرات وجدان است. این به آن خاطر نیست که تنها درباره چیزی احساس گناه می‌کنند، بلکه آنها درباره هر چیزی احساس گناه دارند. این احساس می‌تواند به حدی برسد که دیگر آن را احساس گناه ندانند. تمام آنچه می‌دانند این است که همه زندگی آنها گویی از پیش تعیین شده است و آنان نمی‌توانند هیچ چالشی را در زندگی مدیریت کنند. آنچه آنان از آن مطمئن هستند این است که نمی‌توانند هیچگونه ارتباطی با دیگران داشته باشند!!

این سلسله مقالات برای آنانی است که به دنبال پاسخی برای چنین سوالاتی هستند. چگونه می‌توانم احساس گناه خود را از بین ببرم؟ چگونه می‌توانم کمتر احساس خجالت داشته باشم؟ چگونه می‌توانم بفهمم که آیا در برابر خداوند گناهکار هستند و چه زمانی در برابر او مبرای از گناه هستند؟ چرا زمانی که هیچ دلیل عینی وجود ندارد باز هم حس اشتباه بودن دارم؟  چرا برخی افراد کارهایی می‌کنند که برای دیگران بسیار آسیب زننده است و به هیچ وجه نسبت به آن کار خود احساس خجالت ندارند ؟ و….

ادامه دارد… ادامه ی این مقاله را در مقاله شرم چیست؟ دنبال کنید.

امید سخاوت کارشناس مشاوره و راهنمایی

مرکز مشاوره و امور روانشناختی رهبان

مطالب مرتبط

نتیجه‌ای پیدا نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
Call Now Button