کفایت اجتماعی چیست؟ چه افرادی کفایت اجتماعی ندارند.

ظهور افراد فاقد کفایتهای اجتماعی.

جورج باهوش است؛ او در زبان های خارجی تحصیل کرده و ماهر و مترجمی توانا بود. اما از جهاتی مهم، کاملاً فاقد صلاحیت بود. به نظر می رسید جورج از ساده ترین مهارت های اجتماعی بی بهره است. او در یک مکالمه ی عادی هنگام آشامیدن قهوه دست و پای خود را گم می کرد، و وقتی مجبور بود اوقات خود را در طی روز بگذراند همه ی کارها را سرسری انجام می داد. خلاصه او در عادی ترین مبادلات اجتماعی ناتوان به نظر می رسید. از آنجا که بی کفایتی او از نظر اجتماعی در حضور زنان بیش از هر زمان دیگر بود، با این تصور که شاید ((به طور مادرزادی دارای گرایشات همجنس بازی شد)) به یک درمانگر مراجعه کرد، هر چند هیچ گاه در ذهن خود تصوراتی از این دست نداشت.

مشکل واقعی جورج، به گونه ای که برای درمانگر خود شرح داد، این بود که می ترسید هر چه بگوید مورد علاقه یا توجه هیچ کس قرار نگیرد. این ترس صرفاً از وجود کاستی آشکار در قابلیت های اجتماعی او سرچشمه می گرفت. عصبی بودن او در خلال رویارویی های اجتماعی باعث می شد که در بدترین لحظات بخندد و یا پوزخند بزند، هر چند زمانی که کسی چیزی واقعاً خنده دار می گفت نمی توانست بخندد.

او به درمانگر خود گفت که این بی دست و پا بودن به دوران کودکی اش باز می گردد؛ در تمام دوران زندگی خود فقط هنگامی من با برادر بزرگ‌ترش بود، که کارها را برای او آسان می کرد، از نظر اجتماعی احساس راحتی می کرد، اما زمانی که خانه را ترک کرد، بی عرضگی بر زندگیش سایه گسترد، از نظر اجتماعی فلج بود. این حکایت را ((لاکین فیلیپس)) روان شناس دانشگاه جورج واشنگتن، تعریف می کرد که معتقد است وضعیت جورج، از ناتوانی او در یادگیری پایه ای ترین دروس اجتماعی در دوران کودکی سرچشمه می گیرد: ((جورج پیش از اینها چه چیزی را می توانست یاد بگیرد؟ این را که وقتی دیگران با او صحبت می کنند مستقیماً با آنها صحبت کند، در برقرار کردن تماس های اجتماعی به جای اینکه همیشه منتظر دیگران باشد، خودش آغازگر باشد، به جای آنکه به پاسخ های کوتاه بله یا خیر یا دیگر پاسخ های یک کلمه ای اکتفا کند، فعالانه در گفت وگوها شرکت کند، نسبت به دیگران از خود احترام نشان دهد، اجازه دهد که دیگران قبل از او از در خارج یا وارد شوند، منتظر بماند تا آنکه از او پذیرایی کنند، از دیگران تشکر کند، کلمه ی لطفاً را به کار  ببرد، در کارها به دیگران کمک کند، و در تمام دیگر کنش های متقابل اولیه که از دو سالگی بت بعد به کودکان یاد می دهیم)).

اینکه آیا کمبود جورج به این خاطر است که دیگران نتوانسته اند این مبانی فعالیت اجتماعی را به او یاد بدهند یا اینکه خود او نتوانسته آنها را یاد بگیرد، روشن نیست. اما ریشه های آن هر چه باشد، ماجرای جورج آموزنده است؛ زیرا نشان می دهد که درس های بی شماری که کودکان در زمینه ی همزمانی کنش متقابل و قوانین غیرکلامی هماهنگی اجتماعی یاد می گیرند، تا چه حد اهمیت دارند.

تاثیر خالص ناتوانی در پیروی از این قوانین، تولید امواجی است که دیگر افراد حاضر در اطراف ما را ناراحت می کند. روشن است که عملکرد این قوانین آن است که همه ی افراد درگیر، در یک تبادل اجتماعی را در آرامش نگاه دارند؛ بی دست و پا بودن، بذر اضطراب می افشاند. افراد فاقد این مهارت ها نه فقط در محاسن اجتماعی، بلکه در کنار آمدن با احساسات افرادی که با آنان مواجه می شوند نیز ناکارآمدند.

حضور آنان به صورتی اجتناب ناپذیر برای دیگران زحمت به بار می آورد. همهٔ ما امثال جورج را می شناسیم، یعنی افرادی که به صورتی آزاردهنده فاقد شایستگی های اجتماعی هستند. افرادی که ظاهراً نمی دانند چه موقع گفت و گو یا مکالمه را تمام کنند، از تمام نشانه ها و هشدارهایی که حاکی از رسیدن وقت خداحافظی است بی خبرند و همچنان به صحبت ادامه می دهند، افرادی که تمام مدت درباره ی خودشان صحبت می کنند، بدون آنکه کمترین علاقه ای به صحبت های افراد دیگر و تلاش های دیگران برای تغییر موضوع صحبت نشان دهند؛ افرادی که فضولی می کنند یا سوالات ((بیجا)) می کنند. این گونه منحرف شدن از مسیر اجتماعی هموار، نشانگر آن است که در ساختار بنیادین کنش متقابل در آنها، نقصی وجود دارد.

روانشناسان عبارت dyssemia را در مورد این افراد به کار می برند، اصطلاحی که به نوعی ناتوانی یادگیری در حیطه ی پیام های غیر کلامی اشاره دارد؛ تقریباً یک کودک از هر ده کودک، در این حیطه به یک یا چند مشکل دچارند. این مشکلات می تواند به صورت های زیر باشد: به شکل ضعف فرد در تعیین فضای شخصی، که باعث می شود کودک هنگام صحبت با دیگران، به آنها بیش از حد نزدیک شود یا متعلقات خود را در حیطه ای که به افراد دیگر تعلق دارد پخش کند؛ یا به صورت ضعف در کاربرد یا تفسیر زبان بدن یا در برداشت غلط از حالت های از حالت های چهره یا استفاده ی نادرست از آنها مثلاً ناتوانی در برقرار کردن تماس چشمی؛ یا داشتن ضعف در لحن بیان، یعنی وضعیت احساسی بیان، که به این ترتیب خیلی تند و تیز یا خیلی شُل صحبت می کنند.

تحقیقات زیادی بر کودکانی که نشانه هایی از کمبود اجتماعی دارند، انجام گرفته است. کودکانی که بی دست و پا بودن آنان باعث می شود که همبازی های آنها، این کودکان را نادیده بگیرند و یا طرد کنند. به جز کودکانی که به دلیل گردن کلفتی طرد می شوند، کسانی که کودکان دیگر از آنها دوری می کنند، تقریباً همواره در مبانی کنش متقابل رو در رو کمبود دارند، بخصوص در قوانین ناگفته ای که بر رویارویی های اجتماعی حاکمند. هر گاه کودکان قدرت بیان ضعیفی داشته باشند، دیگران چنین فکر می کنند که آنها چندان باهوش نیستند، خوب تربیت نشده اند؛ اما وقتی در قوانین غیر کلامی کنش متقابل به صورتی ضعیف عمل کنند، افراد دیگر- بخصوص همبازی هاـ آنها را عجیب می بینند و از آنها دوری می کنند.

این کودکان نمی دانند چگونه با چهره ای باز وارد یک بازی شوند، کسانی که بر دیگران به گونه ای تاثیر باقی می گذارند که در آنها به جای حس همراهی، احساس ناراحتی پدید می آورد- در یک کلام، آنها ((پرت)) هستند. آنها کودکانی هستند که در زمینهٔ تسلط بر زبان خاموش عواطف شکست خورده آمد و ندانسته پیام هایی می فرستند که تولید ناراحتی می کند. استفان نوویکی، روان شناس دانشگاه اموری که توانایی های غیر کلامی را در مورد بررسی قرار می دهد می گوید: (( کودکانی که نمی توانند بخوبی احساسات دیگران را دریابند یا احساسات خود را ابراز دارند، همواره به احساس ناکامی و دلسردی دچار می شوند. آنها اصلا نمی فهمند در اطرافشان چه خبر است. این نوع مراوده، خود را، در هر کاری که انجام می دهید آشکار می سازد، نمی تواند حالت چهره یا اندام خود را پنهان کنید یا آهنگ صدای خود را از نظر دور نگاه دارید. اگر هر پیام عاطفی ای که ارسال می دارید، با اشتباه هایی همراه باشد به طور مداوم با واکنش تمسخر آمیز دیگران مواجه می شویدـ سرخورده می شویدـ اما علت آن را نمی دانید.

اگر در حالتی که فکر می کنید خوشحالید، در واقع خیلی مضطرب یا عصبانی به نظر برسید، می بینید که کودکان دیگر هم در مقابل از دست شما عصبانی می شوند و علت آن را در نمی یابند. این قبیل کودکان در نهایت به هیچ وجه احساس نمی کنند که بر نحوه ی رفتار دیگران با خود، اثر می گذارند، گویی اعمال آنها بر آنچه برایشان رخ می دهد هیچ تاثیری ندارد. آنها در احساس ضعف، افسردگی و بی عاطفگی باقی می مانند. این قبیل کودکان سوای آنکه از نظر اجتماعی منزوی می شوند، از نظر تحصیلی نیز با مشکل مواجهند. روشن است که کلاس درس، همان قدر که مکان تحصیل است، موقعیتی اجتماعی نیز می باشد. کودکی که از نظر اجتماعی بدجلوه کند، به احتمال زیاد در دریافتن نشانه های غیر کلامی معلم خود و پاسخ به آنها نیز، همان گونه که با کودکان دیگر رفتار می کند، عملکرد نامناسبی دارد. اضطراب و گیجی حاصل از این موقعیت می تواند در توانایی این قبیل کودکان در یادگیری اثر بخش اختلال ایجاد کند.

در واقع همان طور که آزمون های انجام شده در زمینهٔ حساسیت غیر کلامی کودکان نشان داده است، کسانی که نشانه های عاطفی را نادرست در می یابند، برخلاف نتایج آزمون های هوش که توان علمی آنها را ثابت کرده است، در مدرسه عملکرد ضعیفی دارند.

مهدیه رادپور کارشناس ارشد مشاوره خانواده

مرکز مشاوره و امور روانشناختی رهبان

مطالب مرتبط

نتیجه‌ای پیدا نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

فهرست
Call Now Button